
اینجا متروک شده، تار عنکبوت بر سر در دیوارش دهان کجی می کند، اما ابلهان دنبال مخ زنی اش، هنوز همان هول های چندشناک عهد وبلاگند که به تعداد اندک در میان عنکبوتهای اینجا می لولند! - خصوصی: علایق مشترک داریم، پیام بده! -خصوصی: چرا ازدواج نکردی؟ ( کی گفته من ازدواج نکردم؟) پ ن: چقدر ادم باید منزوی و مفلوک باشد که این چنین اینجا بلولد. منقرض میشی اخر سر ای نفله!...
ادامه مطلب
خواستگار قدیمی رو دیروز توی مترو دیدم...
ادامه مطلب
مورچه نمی فهمد! نا امیدی را می گویم. او از کوچکی خودش و بزرگی و چیستی اطرافش نیز،درکی ندارد؛ اما موفق است!هدف او بقاست؛ بقا و تمام انچه بدان مربوط است.بقیه موارد برایش یک هیچ بزرگ است. برای همین در عمر کوتاه نهایت دو ساله اش، پیوسته و بی تردید می دود و موانع را پشت سر می گذارد. مانع هرچه میخواهد بزرگ باشد،ماندن برای او معنا ندارد ،صرفا مسیرش را عوض می کند.او باید برود و به این رفتن لازمه ی بقا، بطور غریزی سخت مومن است.راه رفته را باید رفت،همین...مورچه ها خودکشی نمی کنند... + نوشته شده در ۱۴۰۲/۰۲/۲۹ ساعت 17:11 توسط زهرا | بخوانید...
ادامه مطلب
اولین سالی که از آمدنش می ترسم! بیم و امید هم زمان... نوروز ایران زمین......
ادامه مطلب
من از خوانش خویش، لذت می برم!.پ ن: اینجا رو نگه داشتم تا بیام و خودم رو مرور کنم.از خوانش بعضی نوشته هام،غرق لذت و تعجب توامان میشم، که چه پختگی نشان داده ام در لحظه!و از خامی، برخی دیگرشان، به پختگی امروزم میرسم.ب ع: آدمیزاد همین است! سیر ممتد افتان و خیزان... + نوشته شده در ۱۴۰۱/۱۲/۰۴ ساعت 15:51 توسط زهرا | بخوانید...
ادامه مطلب
دنبال خودت که بروی، ایرادی ندارد! فقط در میان ورقهای تقویم، روز و ماه و سال، گم میشوی! همین... + نوشته شده در ۱۴۰۰/۱۲/۲۷ ساعت 16:18 توسط زهرا | بخوانید...
ادامه مطلب
یار روزهای بد، الزاما دوست دوران خوشی شما نیست!ما نوعی حسادت داریم که می خواهد شما را آسیب پذیر ببیند تا با کمک به شما ،حس مهر طلبی خودش را ارضا کند !این چنین است که بعد از حرکت شما به سوی خوشبختی یا ثبات ،همان یاور روز سخت، به ناگاه رخ عوض میکند و وبال گردنتان میشود... + نوشته شده در ۱۴۰۰/۰۸/۲۲ ساعت 12:4 توسط زهرا | بخوانید...
ادامه مطلب
و خداوند نوری است که تو را دربر میگیرد و جهان...جهان ،قاعده ای است که رقصیدن تو را می طلبد.خدا رو شکر... + نوشته شده در ۱۳۹۹/۰۸/۲۵ ساعت 18:39 توسط زهرا | Let's block ads! بخوانید...
ادامه مطلب
همه خوبی ها و بدی هایت را که یک جا ببلعم ! تازه می شوم آن خاکستری رقیقی که شاید تو دوستم بداری !!! و دوست داشتن تو ، مورد علاقه تو بودن ، چیزی است که من از آن حذر دارم. + نوشته شده در ۱۳۹۹/۰۹/۰۵ ساعت 14:19 توسط زهرا | Let's block ads! بخوانید...
ادامه مطلب
کارم شده مشاوره تلفنی ! البته نه به این باکلاسی و یا با درامدیدر اصل شده ام گوش مفت برای درد و دل همکلاسیها و دوستام از دست همسر و بچه و قوم ظالمین شوهرانشون و پدر و مادر خودشون. یعنی مدیونید که فکر ک...
ادامه مطلب
کاش یک چوب سحر امیز داشتم تا با آن تمام سیاسیون و سردمداران جهانی را تکرار میکنم : همه شان را بی استثنا به وزغ تبدیل میکردم تا جهانی نفس بکشد...پ ن:جوری میگویند در این چهل سال امنیت داریم که انگاری قبل ان ایران ناامن بود یا اینکه بقیه جهان در چه حال هست؟...
ادامه مطلب
سرانجام من هم اموختم که دوست بدارم. طی فرایندی زیبا......
ادامه مطلب
بازهم دلکم بی بهانه، هوای تو را کرد ... و این دل ترسوی من نرسیدنهای به تو را ،منطق، جلوه داد... خدا گواه است در طی طریق رسیدن به تو فیلسوف ترین فیلسوفم خودم میدانم به رویم نیاور زندگی که ما عادت کرده ایم کاستی ها را پشت دیوار مصلحت و قسمت بپوشانیم چه میگویم؟ باز شب شد! خزعبل و لات الات شروع شد گفتم ات که: همه چیز از یک استفراغ ذهن ، شروع شد و ناتوان ، نام بی وجودی را ، سفسطه کرد به نام:فلسفه! خوش باش!...
ادامه مطلب
به دنبال گنجیم ... همگی ... اندکی به ان می رسند... به گنج عمر و زندگی... اما بیشترها ، می مانند؛ می بازند... حتی در وسط معدن گنج! چه میشود ؟ که مرگ رویا ، در یک قدمی رویا میسر میشود؟ جواب شاید ان باشد که گنج های یک معدن را ،حاضر و اماده در میان یک صندوق جواهرات و تراش خورده می خواهیم . ما در پی شکار ارزوهامان ، بیشتر گنج یابیم تا معدن کار......
ادامه مطلب
هیشکی نمی تونه بگه که ازدواجش صد در صد درسته ؛ مهم اینه که طرفت چقدر به ایده الات و خواسته هات نزدیک هست تا بهتر باشه؛ و از همه اینا مهم تر ، حس خود آدمه.......
ادامه مطلب
من، نبودن هایت را به که، فریاد زنم؟...
ادامه مطلب
ترس... ! ترس را ... تجربه کرده ای؟ آن گونه که به جانت چنگ بیندازد و تو را در اعماق لرزش های بی امان و بی نشانه ی خود مدفون کند؟ هست هایت را نیست کند و نیست های چندش آور و هولناک زندگی ات را ، از دالان های متروک ذهنت ، به سطح اورد و "هست" کند... این ترس ها ، یعنی خود زندگی ، در حین لمس سقوط در بی انتهای مطلق... و چه فاجعه است ، اگر همه عمر ، طول بکشد. می کشدت ... می میراندت ... زنده به گورت می کند و در زندگی ، با زنده مانی ، منجمدت می کند ... نمیدانی از لرز توامان درونت و انجماد بیرونت ، به که پناه بری... در این لحظه ها ، خدای بی ایمان ها ، کم می آورد ؛ و چقدر باید خوش اقبالبود...
ادامه مطلب
نوشتن ، هم چون خوره است برای من ... واژه ها ناگاه شارشی هولناک بر ذهنم می گیرند و امان نمیدهند و میبارند و می ایند و چون سیلی ،کوچه های پیچ در پیچ ذهن سیالم را در می نوردند و در بر میگیرند... بی امان ... خوره ، به جانم می افتد که سریع نوشتن اغاز کنم و دنیای گشوده شده حیرت انگیز مکاشفه خود را ، ثبت ... چه آنکه این سیال واژگان ، اگر زودی مهار نشوند ؛ یا بسان باران کویری در چشم بر هم زدنی تصعید می شوند یا در خاک ذهنم ، دفن......
ادامه مطلب
سالها پیش ، با همه ی خامی و بی تجربگی ام ، می گفتم: دوستم داره و دوستش دارم . کافیه ! سالها گذشت ؛ تجربه کردم ؛ خوندم ؛ دیدم ؛ شنیدم؛ چشیدم؛ لمس کردم ؛ تا رسیدم به اینکه... دوستم داره و دوستش دارم. همین کافیه... . باورهای قلبی را ، باور کنیم که از هزاران دانستنهای بی انتها ، عمیق ترند......
ادامه مطلب
خداوند، بی قراری های یک مادر را ، برای گرگ بیابان هم نخواهد ؛ مبادا.......
ادامه مطلب