
اینجا متروک شده، تار عنکبوت بر سر در دیوارش دهان کجی می کند، اما ابلهان دنبال مخ زنی اش، هنوز همان هول های چندشناک عهد وبلاگند که به تعداد اندک در میان عنکبوتهای اینجا می لولند! - خصوصی: علایق مشترک داریم، پیام بده! -خصوصی: چرا ازدواج نکردی؟ ( کی گفته من ازدواج نکردم؟) پ ن: چقدر ادم باید منزوی و مفلوک باشد که این چنین اینجا بلولد. منقرض میشی اخر سر ای نفله!...
ادامه مطلب
من نادیده موضوع «من نادیده» در روزهای اخیر مورد توجه قرار گرفته است. در این گزارش، جدیدترین اطلاعات و جزئیات منتشر شده را بررسی میکنیم. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. اینجا برای من ،تبدیل شده به جایی برای نوشتن پنهانی و دیده نشدن.می نویسم که خوانده نشود.آخرین باری که نوشتم تا حال، تجربه های زیادی پشت سر گذاشتم. پیر شده ام نه به قد دو سال، بلکه به اندازه ده سال.اصلا ان اد...
ادامه مطلب
خواستگار قدیمی رو دیروز توی مترو دیدم...
ادامه مطلب
امروز سرکار نرفتم! مرخصی بودم. به خودم وعده یکی دوتا گربه دادم! توله گربه های گوگولیه دی اس اچ...
ادامه مطلب
مورچه نمی فهمد! نا امیدی را می گویم. او از کوچکی خودش و بزرگی و چیستی اطرافش نیز،درکی ندارد؛ اما موفق است!هدف او بقاست؛ بقا و تمام انچه بدان مربوط است.بقیه موارد برایش یک هیچ بزرگ است. برای همین در عمر کوتاه نهایت دو ساله اش، پیوسته و بی تردید می دود و موانع را پشت سر می گذارد. مانع هرچه میخواهد بزرگ باشد،ماندن برای او معنا ندارد ،صرفا مسیرش را عوض می کند.او باید برود و به این رفتن لازمه ی بقا، بطور غریزی سخت مومن است.راه رفته را باید رفت،همین...مورچه ها خودکشی نمی کنند... + نوشته شده در ۱۴۰۲/۰۲/۲۹ ساعت 17:11 توسط زهرا | بخوانید...
ادامه مطلب
دنبال خودت که بروی، ایرادی ندارد! فقط در میان ورقهای تقویم، روز و ماه و سال، گم میشوی! همین... + نوشته شده در ۱۴۰۰/۱۲/۲۷ ساعت 16:18 توسط زهرا | بخوانید...
ادامه مطلب
از عجایب روزگار این هست که مشت دروغگوترین را بگشایی، از تو طلب کار می شود!بی منطقی طغیانگیر را روبه رویش بنشانی ، تو را متهم می کند!زنباره را گیر بیندازی،ادعای پیغمبری میکند...و آشغال ،ادعای نجابت!بازار شام کثافتی است ،این ظرف تهوع روزگار که نامش آدم است...پ ن: دور از ادم های خوب! + نوشته شده در ۱۴۰۰/۰۸/۲۹ ساعت 4:3 توسط زهرا | بخوانید...
ادامه مطلب
همه خوبی ها و بدی هایت را که یک جا ببلعم ! تازه می شوم آن خاکستری رقیقی که شاید تو دوستم بداری !!! و دوست داشتن تو ، مورد علاقه تو بودن ، چیزی است که من از آن حذر دارم. + نوشته شده در ۱۳۹۹/۰۹/۰۵ ساعت 14:19 توسط زهرا | Let's block ads! بخوانید...
ادامه مطلب
ایمان ، اعتقاد به وقوع حتمی آن چیزی است که همه نشان ها دال بر قطعیت عدم وقوعش است!...
ادامه مطلب
کاش یک چوب سحر امیز داشتم تا با آن تمام سیاسیون و سردمداران جهانی را تکرار میکنم : همه شان را بی استثنا به وزغ تبدیل میکردم تا جهانی نفس بکشد...پ ن:جوری میگویند در این چهل سال امنیت داریم که انگاری قبل ان ایران ناامن بود یا اینکه بقیه جهان در چه حال هست؟...
ادامه مطلب
برای ادامه ی زندگیت ، گاه باید, یکسری ادمهای اطرافت را به سطل اشغال بیندازی و بگذری... عبور، عبور، عبور باید, کرد......
ادامه مطلب
راست میگفت، رفیق, جان! ارمغان زندگی غربی اینست که هرچه هم دور و برت را شلوغ کنی باز هم اخر شب در چاردیواریت ،تنها هستی. و چه چیزی بدتر از غربت و تنهایی......
ادامه مطلب
روزگار ،روزگار رفتن ،دیدن و شنیدن،در جهت چشیدن معنای زندگی است. در این چشیدن ،اجبار نهفته است و خلف از ان،تاوان سنگینی دارد. پیش بسوی دانایی, و بینایی ...
ادامه مطلب
اگر مردم را درمسیری غلط دیدی ، و در حال خطا . خرده نگیر ...شاید اگر مسیرشان اصلاح شود ؛دیگر خطا نکنند... بر او خردهبگیر که در مسیر درست هم ،کج می راند... برچسبها: تامل...
ادامه مطلب
درختان ، بالا و پایین های زیادی را با استواری تحمل می کنند و بزرگ میشوند ؛ چرا که این زمستان ها و پاییزها را به عنوان جزیی از زندگی پذیرفته اند و عین زندگی می دانند.می دانند و می مانند و استوار... کاش ما ادمها هم کمی درخت بودیم......
ادامه مطلب
من آدم کم توقعی ام ؛ اما کمال گرام... بلند پرواز نیستم اما، کمال گرام... نهایت ارزوی من ، داشتن باغیست برای کاشتن گل... شایدم مغازه ای کوچک پر از گل ، تا با فروش مهربانی ها و زیبایی ها ، روزی حلالی بدست ارم و میان عطرها، مست... و یا مغازه ای پر از کتاب ، تا به نادانی ها ، دانایی هدیه کنم و برای خودم، لقمه نانی علم... من! دست پخت مادر را هم دوست دارم... دوست دارم ، طعم ایران را در نانی بپیچم واز کافه ایی کوچک ، به مردم عرضه کنم... من ... همینم ... پیچده در میان تمام سبزها و صورتی ها و ارغوانی ها ......
ادامه مطلب
در عجبم از غلبه ی "نفهمی "ها ، بر "بفهمی " ها ،که عجیب خودشان را محق هم می دانند......
ادامه مطلب
هرچی بیشتر میخوانم ... بیشتر اسیر میشوم .... اسیر خاکی که ، خوب گفته اند : عجیب "کش " دارد... عجیب... حتی از روی همین نوشته های رو ی کاغذ یا حتی تصاویر دنیای مجازی... من دل بسته خاک بلا خیز خراسان بزرگ شدم ... این ایران شرقی... من ریشه هایم را یکی یکی می یابم با درد و غم و راز افغانستان... و دوست دارم.... این ریشه ی به ظاهر جامانده از خودم را... و من میدانم که حتما برای این سرزمین ،کاری خواهم کرد ؛ حتی اگر ان کار ،برای ایران نباشد... ...
ادامه مطلب
به دنبال گنجیم ... همگی ... اندکی به ان می رسند... به گنج عمر و زندگی... اما بیشترها ، می مانند؛ می بازند... حتی در وسط معدن گنج! چه میشود ؟ که مرگ رویا ، در یک قدمی رویا میسر میشود؟ جواب شاید ان باشد که گنج های یک معدن را ،حاضر و اماده در میان یک صندوق جواهرات و تراش خورده می خواهیم . ما در پی شکار ارزوهامان ، بیشتر گنج یابیم تا معدن کار......
ادامه مطلب
استاد مشاور میگفت که همیشه در همه حال باید منطقت را حین شنفتن مراجع ،رعایت کنی و هیچ شاهد و مدرکی را بر قطعیت صددر صد حرفای او و محکومیت طرف مقابلش نگیری و ، چشم بگیری از شکستکی ها و کوفتگی ها... تا چشم منطق رابطه ی بی منطق انها باشی... چه انکه رابطه ای بهم نمیریزد ؛مگر انکه طرفین ،چاشنی منطق نگاهشان را کم کرده باشند و فرقی نمیکند از دریچه خشم نگاه میکنند یا اه و ناله، بهرحال بی منطق شده اند......
ادامه مطلب