
امروز سرکار نرفتم! مرخصی بودم. به خودم وعده یکی دوتا گربه دادم! توله گربه های گوگولیه دی اس اچ...
ادامه مطلب
درختان ، بالا و پایین های زیادی را با استواری تحمل می کنند و بزرگ میشوند ؛ چرا که این زمستان ها و پاییزها را به عنوان جزیی از زندگی پذیرفته اند و عین زندگی می دانند.می دانند و می مانند و استوار... کاش ما ادمها هم کمی درخت بودیم......
ادامه مطلب
هر رمان یک زندگی بی زیستن است... انها را می شود زندگی کرد... هرکدامشان که به اخر میرسند؛ انگار من هم یکبار به اخر میرسم......
ادامه مطلب
ترس... ! ترس را ... تجربه کرده ای؟ آن گونه که به جانت چنگ بیندازد و تو را در اعماق لرزش های بی امان و بی نشانه ی خود مدفون کند؟ هست هایت را نیست کند و نیست های چندش آور و هولناک زندگی ات را ، از دالان های متروک ذهنت ، به سطح اورد و "هست" کند... این ترس ها ، یعنی خود زندگی ، در حین لمس سقوط در بی انتهای مطلق... و چه فاجعه است ، اگر همه عمر ، طول بکشد. می کشدت ... می میراندت ... زنده به گورت می کند و در زندگی ، با زنده مانی ، منجمدت می کند ... نمیدانی از لرز توامان درونت و انجماد بیرونت ، به که پناه بری... در این لحظه ها ، خدای بی ایمان ها ، کم می آورد ؛ و چقدر باید خوش اقبالبود...
ادامه مطلب
آدمها همینند... عین زندگی... گاهی ظالم... گاهی ریاکار... گاهی عصیانگر... گاهی بی وفا... و گاهی پر از محبت. چرا که هیچ آدمی بدمطلق نیست ... عین خود زندگی... ============= خط به خط این نوشته را تجربه کرده ام و به همین خاطر رج به رجش برایم ارزشمند است....
ادامه مطلب